آخرین اخبار

خاطره ی دکتر آین عضو هیات علمی دانشگاه ارومیه از دوران دفاع مقدس

به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس، با ذکر خاطره ای یادی از ایام پر افتخار و غرورآفرین و شهدای گرانقدر دفاع مقدس کرده و یاد و نام آن عزیزیان را گرامی داریم.

 

22 تیر ماه سال 1361 بود که با برنامه ریزی قبلی توسط فرمانده گردان به سوی پاسگاه زید عراق حرکت کردیم. فاصله چندانی با محل استقرار جدیدمان نداشتیم و شاید 2 الی 3 ساعت دیگر (ساعت مچی خود را جهت جلوگیری از انعکاس نور درآورده بودیم) به منطقه استقرار رسیدیم. و بدون هر نوع تحرک اضافی در وسط بیابان در یک محل خالی از سکنه با سنگرهای زیر زمینی استقرار یافتیم. فاصله چندانی با خط مقدم خودی نداشتیم. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و آماده نماز مغرب و عشا می شدیم.

روز قبل هدف حمله را برایمان گفته و همه چیز را توضیح و توجیه کرده بودند. "پاسگاه زید". صحبت های فرمانده در گوشم می پیچید: "یکی از استحکامات مهم عراق در شمالی ترین نقطه منطقه شلمچه، بدون هیچگونه موانع و عوارض طبیعی مثل تپه، رودخانه، آبگیر و .... یعنی منطقه ای کاملا صاف و هموار، بسیار خطرناک. پاسگاه با داشتن 4 طبقه و 2 برجک کاملا بر منطقه مسلط است و شب و روز هر جنبنده ای را تحت نظر داشته و به آسانی شکار می کند. شبها نیز با استفاده از منورهای خمپاره اندازها منطقه را مثل روز روشن کرده و دید کافی بر منطقه دارد. ولی ما با اتکا به امداد غیبی الهی و نیروی ایمان شما رزمندگان دلیر اسلام پاسگاه زید را فتح می کنیم و درس دیگر به متجاوزین بعثی می دهیم."

500 متر جلوتر از پاسگاه همه جا مین گذاری شده و عمق میدان مین طولانی است چرا که پاسگاه اهمیت استراتژیک برای عراق داشته و برای رزمندگان اسلام نیز یکی از دروازه های ورودی شلمچه محسوب می شود. و درست به همین خاطر نظامیان عراقی شاید ماه ها پیش انتظار حمله و ملاقات رزمندگان را در منطقه داشتند و به همین جهت تدابیر نظامی محکم و قابل اطمینانی برای جلوگیری از نفوذ و حمله رزمندگان ساخته و نیروهای ورزیده و با تجربه ای در منطقه مستقر کرده بودند.

پس از تاریکی هوا به سمت خط مقدم خودی حرکت کردیم و در کنار نیروهای خودی حاضر در خط مستقر شدیم. دیگر همه چیز بر همه رزمندگان گردان عیان و آشکار بود. سوال و ابهامی وجود نداشت. همه می دانستیم جنگ سختی در پیش داریم. اسلحه ها را تمیز و روغن کاری کرده و خشاب ها را پر فشنگ نموده، موشکی های آرپی جی را در کوله ها گذاشته، لباسها، فانوسقه ها را مرتب کرده و اسامی و کد شناسائی و حتی گروه خونی خود را بر روی لباس و فانوسقه نوشته و قمقمه ها را پر آب کرده بودیم. بسیاری از دوستان نیز تصاویری از حرم مطهر امام حسین (ع) و یا اشعاری همچون "کربلا کربلا ما داریم می آئیم" را بر پشت لباس خود نوشته بودند. پیشانی بند های سبز و سرخ با اشعار "یا حسین، یا مهدی، یا زهرا" نیز بر پیشانی بچه ها خود نمائی می کرد.

مراسم کوتاهی به نام وداع نیز در پشت خط مقدم برگزار شده بود و لذا پس از آماده کردن وسایل، هر کسی در کنار تله خاکی و یا گودال خمپاره ای مشغول راز و نیاز بوده و در انتظار دستور حمله نشسته بود.

نمی دانم ساعت 2:30 یا 3 صبح بود که دستور حرکت به سمت دشمن صادر شد. گردان با عبوراز خط مقدم خودی در یک صف منظم به سمت میدان مین حرکت کرد. همه لحظاتی یکدیگر را در بغل می گرفتند و درخواست شفاعت می کردند.

با راهنمائی فرمانده گردان در جلو، در ورودی معبر میدان مین دشمن به آرامی مستقر شدیم و پس از اطمینان از حضور همه نیروهای گردان، از وسط علایم کار گذاشته شده توسط تخریب چی ها به آرامی و زیر نور منورهای دشمن به صورت سینه خیز میدان مین را رد کردیم. چون همه جا از شن ریز منطقه پوشیده شده بود سینه خیز رفتن چندان سخت نبود. فرمانده گردان مجددا توقفی داد تا از عبور کلیه نیروهای گردان از میدان مین مطمئن شود. خیلی آهسته و بی سر وصدا، دم گوش یکدیگر شمارش آغاز شد، 1، 2، 3، 4،......و شماره 420 به گوش فرمانده زمزمه شد. او اطمینان کرد که همه از میدان مین عبور کردند. یک لحظه در تاریکی به جلو خیره شدم. سایه تاریک یک ساختمان نسبتا بزرگ در جلوی چشمانم ظاهر شد. الان دیگر پاسگاه زید در جلو دید ما قرار داشت، صدای عراقی ها به وضوح شنیده می شد. هنوز هوا کاملا تاریک بود و این یک پوشش و استطار خوبی برای ما محسوب می شد. شاید بیش از 400 متر با پاسگاه فاصله نداشتیم. تا جائی که عراقی ها نفهمیده بودند باید سانت به سانت بصورت سینه خیز به سمت ساختمان سیاه پاسگاه پیش می رفتیم و به آن نزدیک تر می شدیم. بدون هیچ گونه سر و صدائی. وقتی که منور بر بالای سرمان زده می شد همه آرام می گرفتیم. کاملا بر روی شن های گرم شلمچه می چسبیدیم. سر خود را پایین می انداختیم تا نکند نور چشم ها توسط عراقی دیده شود.

در تاریکی خیلی خوب پیش رفتیم و نمی دانم چقدر به پاسگاه مانده بود که ناگهان یک عراقی با صدای بلند گفت: " جیش الایرانی". عراقی ها دیگر فهمیده بودند که ما بالای سرشان حاضر شدیم. درگیری شدیدی شروع شد. آنها از تمام طبقات و کاملا مسلط بر ما انواع جنگ افزارهای خود را به سوی ما به کار انداختند. تیربارها، آرپی جی ها، نارنجک ها، خمپاره شصت، کلاش و حتی ضدهوائی های مستقر در پشت بام به سمت ما کار می کردند. رزمندگان نیز همچون مارهای تیزرو از لابلای تیر و گلوله ها رد شده و سعی می کردند خودشان را به دیوار پاسگاه برسانند.

شاید 5 دقیقه ای درگیری بسیار شدیدی بود. همه جا مثل روز روشن شد، صدای انفجار تانک ها، نفربرها و خودروهای دشمن به همراه فرود خمپاره و توپ های توپخانه دشمن همه جا را پر کرده بود. لحظه به لحظه برخی از دوستان به زمین می افتادند. برخی شهید می شدند و آرام می گرفتند، برخی زخمی شده و گاها تکان می خوردند. ذجه و ناله ناشی از درد زخم های مجروحین در لابلای صدای انفجار ها شنیده می شد. یکی می گفت: پاهایم قطع شده است. یکی دیگه می گفت: جائی را نمی بینم. ندای زمزمه "یا مهدی ادرکنی" فضای اطراف را پر کرده بود. آنها در انتظارت شهادت بودند.

پاسگاه زید دیگر سقوط کرده و به دست رزمندگان فتح شده بود. عراقی ها نیز کشته، زخمی و حتی برخی نیز اسلحه خود را انداخته و به پشت جهبه خودشان فرار کرده بودند.البته برخی نیز فرصت فرار را نداشته و در داخل پاسگاه قایم شده بودند. از طرف پاسگاه تیراندازی به سمت رزمندگان بسیار کاهش یافته بود. از داخل یکی از برجک های پاسگاه یک تیربارچی هنوز مقاومت می کرد و گاها به سمت نیروهای ما تیراندازی می کرد. چند نفر از دوستان در کنار هم بودیم و به حدود 20 متری پاسگاه رسیده بودیم که تیربارچی عراقی تیر بار را به سمت ما گرفت و چند تن از دوستان را زد. گرچه هوا هنوز تاریک بود ولی زیر نور ناشی از انفجارهای متعدد و مکرر همه جا قابل رویت بود. با دیدن صحنه تیر خوردن دوستان در کنارم بسیار ناراحت و خشمگین شدم و با نگاه به تیربارچی چهره او را در ذهنم تجسم کرده و به خاطر سپردم. با خود عهد کردم که او را حتما باید من بزنم نه کسی دیگر.

چند ثانیه دیگر به دیوار پاسگاه چسبیدم و از در ورودی تخریب شده وارد پاسگاه شدم. هدف برجک بود. مستقم تکبیرگویان به سمت تیربارچی می دویدم. طبقه 1، طبقه 2، طبقه 3 و طبقه 4 را با عبور از روی جنازه های عراقی پشت سر گذاشتم. در هر طبقه 2 سری پله و در هر سری حدود 11 الی 12 پله وجود داشت. لحظه شماری می کردم تا به برجک برسم. در مسیرم چند عراقی زنده را دیدم ولی ناخودآگاه کاری نکردم. اصلا هیچ خسته، بی خواب و تشنه نبودم.  یک هدف داشتم و آن برجک بود. در عرض چند ثانیه در برجک بودم ولی تیربارچی در آنجا نبود. 7 یا 8 جسد عراقی در کنار برجک افتاده بود. یکی یکی صورت آنها را خوب بررسی کردم ولی به گمانم هیچکدام تیربارچی داخل برجک نبود. خشم و غضب همه وجودم را پر کرده بود. یاد دوستان و انتقام از تیربارچی یک لحظه آرامم نمی کرد. من باید او را یافته و می زدم. از یافتن تیربارچی در پشت بام مایوس شدم. ناامیدانه به طبقه چهارم برگشتم. کمدهای خاکستری فلزی با ارتفاع حدود 2 متر دور تا دور و پشت به دیوار در کنار هم چیده شده بودند. احساس کردم از داخل آنها صدائی به گوشم می رسد. تصمیم گرفتم یکی یکی آنها را باز کنم. با ضربه شدید یک لگد در کمد را باز می کردم. در کمد اول ، کمد دوم و کمد سوم به جز مقداری لباس و وسایل شخصی و کفش چیزی نبود. ضربه محکمی به چهارمین کمد زدم. در کمد خودبخود باز شد. فردی با هیکلی درشت و سبیلی کلفت بیرون افتاد. دستهایش را بالا برد و گفت: الدخیل، الدخیل الخمینی". او شلوار نظامی داشت ولی لباس بالا تنه خود را در آورده و لخت بود شاید برای اینکه درجه نظامی وی مشخص نشود.

حدس به یقین کردم که همان تیربارچی عراقی است. با زبان اشاره از او پرسیدم: تیربارچی برجک تو هستی؟ لحظاتی مکث کرده و با نگرانی و دلهره، سرش را پایین انداخت و گفت: "نعم". گرچه اسلحه ام کاملا آماده شلیک بود ولی ناخودآگاه یک گلن گدن کشیدم و یک گلوله به بیرون از اسلحه پرت شد. خواستم او را زده و کار را تمام کنم.. دستش را به جیب شلوارش کرد و یک عکس چروک خورده را در آورد. زانو زد، اشک ازچشمانش جاری شد. زار و زار ناله و التماس می کرد و با عجله زیادی محتویات تصویر را برایم توضیح می داد. یکی یکی بر روی اشخاص در تصویر اشاره می کرد و نام آنها را می گفت. زوجی، بنتی، و ...ارحم ...عکس از دستش به زمین افتاد و خودش نیز در جلوی پایم با همان حالت ناله و التماس سرش را به زمین گذاشت. خم شدم و عکس را برداشتم. پشت آن عدد 1978 نوشته شده بود. اسلحه در دست راستم و تصویر در دست چپم درعکس کاملا غرق و خیره شده بودم. لحظاتی خودم را در بین خانواده تیرپارچی احساس کردم. تناقضی تمام وجودم را پر کرد. درگیری خشم و گذشت به شدت درونم را متلاطم کرد. یاد همرزمان شهید از یک طرف و یاد فرزندان تیربارچی از طرف دیگر در وجودم غوغایی بر پا کرده بود. از طرفی هم به یاد استفتا رزمندگان از آیت الله منتظری نیز افتادم که به این مضمون گفته بود گشتن اسیر قتل محسوب می شود. این چند ثانیه یا حداکثر یک دقیقه برایم بیش از یک سال طول کشید. در 2 راهی سختی گیر کرده بودم.

احساس می کردم زن و بچه های تیربارچی به دست و پایم افتاده اند و التماس می کردند که پدر ما را نزن و با زور اسلحه را از دستم می کشیدند. ناگهان دستم کاملا سست شد. دیگر دستانم توان نگهداری اسلحه را نداشتند. آن را در طبقه چهارم بر روی کف سیمانی انداختم و هنوز تصویر را در دست چپم داشتم و در حال نگاه کردن بودم. تیربارچی صدای افتادن اسلحه را شنید و به آرامی سرش را بلند کرد و با حالت تبسم در چهره اش، با اشاره گفت: تو مرا نمی کشی، نه؟ تو به زن و بچه های من رحم کردی، نه؟ من نیز به نحوی تایید کردم.

دیگر در حالت طبیعی خودم نبودم. میدان جنگ را کلا فراموش کرده بودم. دیگر انفجارها را نمی شنیدم. و محسوستر از همه دیگر خشمی بر او نداشتم. در یک لحظه گذشت جایگزین خشم شده بود.

رزمندگان در حال رفت و آمد و تکاپو در طبقه چهارم بودند و صحنه مواجه من را می دیدند ولی کسی کاری برایم نداشت و در این کار دخالتی نمی کرد. لحظاتی به این ترتیب گذشت و تیربارچی مطمین از سلامتی خود تا حدودی آرام گرفت.

عراق فهمیده بود که پاسگاه زید دیگر سقوط کرده است. لذا با تمام توان توپخانه ای خود شروع به گلوله باران پاسگاه کرد تا آن را به عنوان سنگر رزمندگان  تخریب و به ما آسیبی برساند. در هر دقیقه دهها گلوله توپ و خمپاره به سقف و در و دیوار پاسگاه اصابت می کرد. گرچه پاسگاه خیلی محکم و مقاوم ساخته شده بود ولی انفجارها در پشت بام بتنی باعث تخریب شده و تکه های سیمان و ... در طبقه چهارم می ریخت. زوزوی ترکش های ناشی از انفجار توپ و خمپاره های اصابت کرده در حیاط پاسگاه در داخل ساختمان می پیچید. راه پله ها را تخریب و دیوارها را سوراخ می کرد.

یک حمله توپخانه ای تمام شد و می دانستیم تا مسلح شدن توپ ها و آمادگی مجدد توپخانه شاید دقایقی فرصت باشد. در حال صحبت های اشاره ای  به کنجی در بغل کمدها خزیدیم. حمله بعدی توپخانه شروع شد. من خودم را در گوشه به دیوار چسباندم. تیربارچی نیز خودش را روی من انداخت تا مرا از ترکش ها در امان نگه دارد.

این بار نیز حمله توپخانه  با اصابت بیش از 20 توپ در پاسگاه موقتا متوقف شد. از فرصت استفاده کرده و راه بیرون را در پیش گرفتیم. من اسلحه خودم را برداشتم. او نیز فشنگی که بیرون افتاده بود را برداشت و به من داد. هر دو با هم طبقات و پله ها را به سرعت پایین می آمدیم.احساس می کردم هلهله ای راه افتاده است. زن و بچه تیربارچی پشت سر ما پای کوبان و شادی کنان راه افتاده بودند و ما را به بیرون از پاسگاه تشویق و بدرقه می کردند.

قبل از شروع حمله دیگر توپخانه ای از پاسگاه بیرون زدیم. ما باید در کنار پاسگاه با فاصله کمی می ماندیم و از آن دفاع می کردیم تا نیروی تازه نفس برسد. باز زمین هموار بدون سنگر و حتی کوچکترین جان پناه را نداشتیم. دیگر هوا روشن شده بود و کم کم گرمتر از شب می شد. هر یک از رزمندگان باید برای خود سنگری را درست می کردند. من و تیربارچی نیز با کلاه آهنی های موجود در اطرافمان شن ها را تا حدودی جابجا کردیم و گودالی به عمق حدودا 60 سانتی متر کنده و خود را به زور در آن جا دادیم تا از ترکش توپها در امان باشیم. فرصتی شد تا کتانی های سفید خودم را دربیاورم و شن ریزه هایی که انگشتان پایم را اذیت می کردند خالی کنم. دیگر هیچ عراقی نمی جنگید. عراقی های زنده اسیر شده بودند ولی انفجار توپ و خمپاره های عراقی همه جا را پر کرده بود.

شاید حدود 1 ساعت با تیربارچی در داخل گودال بودم. در این مدت جیره و بویژه آب را در آن گرمای سوزان با هم تقسیم می کردیم. به نحوی صحبت های اشاره ای را نیز با هم داشتیم. او به تمام حرکات من با تعجب خاصی نگاه می کرد و البته به در امان بودن خود کاملا اطمینان پیدا کرده بود. یک بار با اشاره از من پرسید: چند ساله ای؟ با اشاره و شمارش تعداد انگشتان دستم به او فهماندم 18 ساله هستم. برای اولین بار بلند خندید و با شمارش تعداد انگشتان دستش به من گفت: 51 سال دارد. با تعجب در فکر عمیقی فرو رفته بود. شاید با خود می گفت: چطور من درجه دار 51 ساله با آموزش های متععدد نظامی چطور اسیر بچه بسیجی 18 ساله شدم. ای کاش عربی می دانستم، چون کلی حرف برای گفتن به او داشتم.

برادران جهادسازندگی با لودرهای خود رسیدند و شروع به زدن خاکریزی بعد از پاسگاه به عنوان خط دفاعی شدند تا ما در پشت آن قرار بگیریم و برای خودمان سنگری بسازیم.

مشغول ساختن سنگر جدید بودیم که تیم های تخلیه اسرا از راه رسیدند. صدای اسیر، اسیر را شنیدم. برادران اسرا را تحویل دهید. دیگر زمان خداحافظی بود. او را تحویل دادم. چند قدم رفته بود که برگشت و رویم را بوسید و از ته دل گفت: شکرا یا اخی که هنوز در گوشم می پیچد و تا عمر دارم آن را خواهم شنید.

نمی دانم تیربارچی عراقی الان زنده و یا مرده است ولی مطمین هستم که این خاطره زیبا را فراموش نکرده و آن را نوشته و یا در جاهای مختلف بازگو کرده است. او حتما ویژگی رزمندگان اسلام را به یاد داشته است. او قطعا معنا و مفهوم گذشت و ایثار را درک کرده و می داند که چنین رفتاری فقط در بین رزمندگان اسلام قابل رویت بوده که امروز بشر تشنه آن می باشد.

از این رفتارها و بلکه بسیار عجیب تر از آن نیز به کرار در دوران دفاع مقدس از طرف رزمندگان زیاد دیده شده است و آن فقط یک دلیل داشت. جنگ ما "دفاع مقدس" بود. رزمندگان ما با توکل بر قدرت الهی در مقابل رژیم بعثی تا دندان مسلح تجهیز شده از طرف قدرت های غرب و شرق ایستادند تا از انقلاب و استقلال کشور و آزادی ملت خود دفاع کنند. شهدای عزیز ما رفتند تا انقلاب و کشور بماند و آنان همیشه به عنوان دلاوران مخلص و صادق در حافظه تاریخ ملت آزاده ما خواهند ماند. 

یاد و نام شهدای سرافراز دفاع مقدس گرامی باد.

 

دانشگاهیان عزیز اگر خاطره ای از دوران دفاع مقدس داشته می توانند آن را جهت انتشار در سایت دانشگاه ارومیه به روابط عمومی دانشگاه ارسال نمایند.