Public Relations News Website

امروز

جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱

به گزارش خبرنگار هم آوا، متن خاطره دکتر اسماعیل آین، عضو هیات علمی دانشگاه ارومیه بدین شرح است:


حميد از من بزرگتر بود، او ديپلم گرفته بود ولي من دانش آموز دبيرستان بودم و به خاطر آن كاملاً در آموزش درسهايم مرا كمك مي كرد بخصوص به هنگام عصر كه هوا تا حدودي خنك مي شد. با هم كنار تله خاكي، خاكريزي يا بغل سنگري مي نشستيم و او به من تدريس مي كرد. رياضي، فيزيك، زيست شناسي و ... اگر تنبلي مي كردم دعوايم مي كرد و به زور مرا به كلاس درس مي برد. به راستي معلم خوبي بود، اگر چه گاهاً نمي توانست به سوالات من پاسخ بدهد ولي تمام سعي و تلاش خودش را مي كرد تا برايم درس را خوب بفهماند. علاوه بر رابطه تعليم و تعلم، دوستهاي خوبي نيز بوديم. هميشه مي گفت من از تو بزرگترم و تو بايد به حرفهاي من گوش بدهي. در نوشتن نامه به خانواده مرا كمك مي كرد. بخصوص براي اولين باري كه پاكت هاي مخصوص جبهه چاپ شده بود در نحوۀ نوشتن آدرس گردان بر روي محل فرستنده خوب راهنمايي ام كرد. خلاصه اينكه خيلي هواي مرا داشت و من نيز زياد با او صميمي بودم. قدش بلندتر از من و سياه چهره بود. زبان شيريني داشت و به اين علت من سعي مي كردم تا زياد صحبت كند. با جملات شيرين برخاسته از قلب آكنده از ايمان، رئوف و مهربان سخن مي گفت. به تميز نگه داشتن اسلحه خيلي حساس بود. اول صبح كه به سنگر يا چادر ما مي آمد، ابتدا اسلحه من را بازديد مي كرد و هميشه توصيه مي كرد كه در نوك اسلحه توده پارچۀ فشرده اي را جا بگذارم تا گرد و خاك شلمچه آن را آلوده نكند كه اين كار كاهاً كار دستتم مي داد بطوریکه حتي با سمبه اسلحه نيز پارچه به سختي در مي آمد. مي گفت: اسلحۀ آلوده زود گير مي-كند. پس هر روز يك بار باز و بسته كردن و تميز و روغن كاري اسلحه شده بود كار معمولي و روزانۀ ما. بايد گلن گدن اسلحه نرم و كم صدا كار مي كرد وگرنه حمید راضی نمی شد.


 


وقتي از سنگر بيرون مي رفتيم حتماً بايد لباس هاي نظامي كامل مي پوشيديم و شلوار را كه به علت دراز بودن بر روي زمين كشيده مي شد در داخل كش گرد روي مچ پا جمع كرده و فانوسقه را بر روي كمر محکم مي بستيم. اينها همه برخی از ويژگي هاي حميد بودند. بر روي فانوسقه خود و من نام و نام خانوادگي، شماره پلاك، نام گردان و گروه خوني و برخي مشخصات ديگر را با خط زيبايش نوشته بود. مي گفت اگر مفقود الاثر يا شهيد ناشناخته شديم اطلاعات براي يافتن مان مفيد خواهند بود و اگر زخمي شديم زود مي توانند گروه خوني ما را كه برای تزریق خون ضروریاست بر روي فانوسقه پيدا كنند. خلاصه يك نظم و انظباط ويژه اي داشت و از اين بابت گاهاً من رنجيده مي شدم ولي زود با رفتار خوب و اخلاق شايسته خود مجدداً مرا جذب مي كرد و بر اشتياقم براي تداوم دوستي و همراهي با او مي افزود. اگرچه همۀ رزمندگان مثل حميد بودند ولي در هر صورت او برايم يك معلم درس و كلاس نيز بود.


 


در مقر گردان در تا آن روز در يك شرايط نسبتا آرامي بوديم ولي اين وضعيت زیاد طول نكشيد. در هفتۀ آخر خرداد ماه سال 1361 بود كه فرمانده گردان شهيد علي اكبر رهبري يك شب بعد از اقامۀ نماز مغرب و عشاء مژدۀ حمله به استحكامات دشمن توسط گردان ما را داد و گفت: «از امروز کلیه مرخصي ها لغو و گردان به حالت آماده باش در مي آيد. كارهاي ضروري و نامه نگاري را انجام دهيد و آماده باشيد». جهت كوتاه كردن مطلب ناگزير باید از توضیح این قسمت صرف نظر کرد.


 


شب هنگام بلافاصله پس از تاريكي با تمامي تجهيزات به سمت خطوط دشمن حركت كرديم. شايد 3-5/2 ساعت توي راه بوديم و بلاخره تا حدود 20 متري خاكريز دشمن رسيديم. جائي كه در دو طرف خاك دو نيرو رو در روي هم قرار داشتند. چون گردان ما زودتر از گردانهاي ديگر رسيده بود مي بايست منتظر مي مانديم. شايد حوالي ساعت 1 بامداد بود كه درگيري سختي با دشمن شروع شد. تا دشمن متوجه حضورگردان ما شود با تمامي ادوات و نفرات درهم كوبيده شد و خط دشمن شكست. در گوشه اي يكي از سربازان عراقي با يك تيربار مقاومت مي كرد. 4 نفر از همرزمان به سوي وي حركت كرديم ولي ناگهان ما را زير آتش خود گرفت و هر 4 نفرمان روي زمين افتاديم. هيچ يك از سه نفر همراه خودم را تا آن زمان نمي شناختم. يكي از رزمندگان به فاصلۀ حدود 2 متر در سمت راستم و ديگري در فاصلۀ شايد 3-5/2 متري بالاي سرم افتاده بودند ولي از سومي كاملاً بي خبر بودم. رزمندۀ سمت راستي ظاهراً شديداً مجروح شده بود و گاهاً به آرامي صداي ناله و دعايش را مي شنيدم ولي طولی نكشيد كه ديگر صدايش كلاً قطع شد. شايد شهيد شده بود. اسلحه ام از دستم افتاده بود ولي اسلحۀ همرزم سمت راستم را که به طرف من افتاده بود، مي ديدم و چون احساس كردم او شهيد شده است به سختي و به زور به سمت اسلحۀ او دراز كشيدم تا آن را بردارم ولي درد شديدي در ناحيۀ پايم احساس كردم و از حركت ناتوان شدم و از شدت درد آهي كشيدم ولي به هر ترتيب اسلحه را برداشتم تا در صورت نزدیک شدن احتمالی دشمن از آن استفاده کنم. مجروح بالاي سرم كه صداي ناله هايش به آرامي به گوشم مي رسيد، از صداي آه و ناله ام مرا شناخت و آرام گفت: اسماعيل توئي؟ گفتم: تو كي هستي؟ گفت: من حميدم. از من پرسيد: تو از چه ناحيه اي تير خوردي؟ با کمی تاخیر و تامل پاسخش را دادم. گفت: ناراحت نباش و با توكل به خدا صبر كن، من دو پايم قطع شده است. هر دو سعي مي كرديم تا خودمان را به طرف يكديگر بكشيم و به هم نزديك تر شويم ولي اصلاً قادر نبوديم. حميد با آن حالت هنوز مثل گذشته براي من معلمي مي كرد و شايد حتي بيشتر از گذشته. گاهاً به سختي گردنم را كج مي كردم و به علت روشن بودن محيط در اثر آتش سوزي ناشي از انهدام ادوات دشمن و يا انفجارهاي پی در پی و مهيب ناشي از برخورد گلوله های كاتيوشا و توپ دشمن به منطقه، او را در ميان تركش ها و آْتش و شن و ماسۀ سرخ شده مي ديدم. ولي 2-1 ساعت بعد دیگر همه جا برایم تاریک شد و فقط قادر به شنیدن صدا بودم. صدای انفجارها و گاها صدای حمید. بارها مي گفت: الان خودم را مي رسانم، زخمهايت را مي بندم. الان مي رسم و برايت آب مي دهم ولي او نيز اصلاً قادر به حركت نبود و اگر سعي مي كرد تا تكاني بخورد آه و ناله اش بلند مي شد. از حميد خواستم تا ساكن و ساكت بماند و تكان نخورد. او پس از نااميدي در نزديكتر شدن به من جملات خودش را عوض کرد و گفت: الان امدادگران از راه مي رسند و ما را كمك مي كنند. گاهاً دعا مي كرد «خدايا اين دو پا را از من و ... را از فلاني بپذير»؛ «يا مهدي» «يا حسين من به عهد و وفاي خود عمل كردم، شما كه وفا داريد، پس عمل كنيد» و .....


 


صدها گلولۀ كاتيوشا و توپ دشمن در كنارمان به زمين مي خوردند و توفاني از تركش، شن و سنگريزه داغ و آتشين ما را در میان خود گرفته بودند و گاها اصابت تركش ها به شدت جراحت هايمان مي افزود. با اصابت هر گلوله كوتيوشا و يا توپي در کنارمان؛ حميد مي گفت: به كجات خورد؟ بخصوص وقتي كه صدايم بلند مي شد. وضعیت همچنان ادامه داشت که ناگهان چند دستگاه نفربر و تجهيزات زرهي خودي به سمت و سوي ما آمدند که در حال جلو رفتن بودند و در فاصله بسیار کمتری از کنار ما مي گذشتند. حميد گفت: دست و پاي سالمت را بلند كن تا ببينند و زيرت نگيرن. خودت را گاهاً تكان بده تا زير شن و ماسه دفن نشوي. او با وجود خونريزي زياد و جراحات شديد باز هم برايم ياد مي داد، باز هواي مرا داشت، باز به فكر من بود و باز با صداي مهربان و نازنينش تسكينم مي داد.


 


به ناگاه يك سرباز عراقي كه زنده مانده و شاید صدای ما را شنیده بود با لحني تند و خشن به سمت ما آمد. من او را نمی دیدم ولی حرفهایش را می شنیدم. او ابتدا به سمت رزمندۀ دست راستي ام (شايد شهيد) رفت و چند گلوله به او زد . سپس به سمت من آمد و بالای سرم ایستاد و پس از چند لگد زدن و تندخویی کردن چند گلوله نیز به من زد ولی من هیچ نایی برای استفاده از اسلحه را نداشتم. او سپس به سمت حميد رفت و پس از تکرار رفتار تند خود چند گلوله نيز به سمت او شليك كرد. پس از مدتي حميد براي آخرين بار به آرامي صدايم كرد و به سختي گفت: به كجايت زد؟ من توان پاسخ دادن به حمید را نداشتم ولي همچنان منتظر شنيدن صداي دلنشين حميد ماندم ولي ديگر صدائي، دعائي، آه و ناله اي درسي، پند و نصيحتي از او نشنيدم. سعي كردم تا چند بار او را به آرامي صدا كنم ولي ديگر پاسخي نمي شنيدم. حتي ديگر تكان نيز نمي خورد تا در زير شن و ماسه دفن نشود. نمي دانم شايد شهيد شده بود و يا شايد هم بي هوش.


 


مدتی بعد چند نفربر خودي به ما نزديك شدند و من دستم را بلند كردم. يكي گفت: او زنده است. مرا برداشتند و به داخل پرت کردند. گرچه می شنیدم ولی اصلا قادر به حرف زدن نبودم. خيلي سعي كردم تا به هر نحوی به آنها حضور حميد را بفهمانم ولي نتوانستم و از حال رفتم. آنها مرا از حميد جدا كردند و او بر روي شن¬هاي داغ شلمچه با خداي خود وساير شهدا ماند و آنها مرا به تنهائي بردند.


 


چند هفته بعد كه در بيمارستان بودم، پدرم گفت: امروز چهلم حميد است. ديگر با همۀ وجودم تنهائي خود را احساس كردم. ديگر معلمي نداشتم. بغض گلويم را گرفت و گفتم مگر حميد شهيد شده است؟ پدرم گفت: نه! نمي دانند. او مفقودالاثر است. روزها گذشت تا اينكه روزي پدرم، پدر و مادر حميد را پيش من آورد و من جزئيات ماجرا را به آنها گفتم. به علت شرايط منطقه حميد و ساير شهدا در آنجا مانده بودند و شايد در زير شنلي هاي تانك ها ... و شايد زيرشن و ماسۀ گرم و سوزان شلمچه .... به ياد آخرين دعاهاي حميد افتادم كه مي گفت: خدايا من به عهد خود وفا كردم، تو نيز مرا بپذير، مرا بي پا بپذير، مرا اينجا (شلمچه) بپذير. و دعاي حميد اجابت شد و به سوي محبوب و معبود خود پر كشيد و مفقودالاثر و گمنام و هميشه جاويدان شد.


 


يادت اي حمید عزیز، ای معلم لحظه لحظه زندگي من، و نه تنها من، که همه مردم این سرزمین و بخصوص دانشجویان و دانشگاهیان، بر دل ما هميشه جاويدان است. حرفهاي تو را هميشه با دل و جان شنيداریم؛ در حال، در آينده همچون گذشته در سرزمين خونین شلمچه، فراموشت نمي كنیم، فراموشمان نكن.


 

چند رسانه ای

رقابت 69956 داوطلب کنکور سراسری 1401 در آذربایجان غربی (+فیلم)

دهمین گردهمایی سالانه روسای مراکز بهداشت و درمان دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی کشور به میزبانی دانشگاه ارومیه (+فیلم)

گلهای بهاری زینت بخش دانشگاه ارومیه (گزارش تصویری)

دانشگاه اروميه در رسانه ها

تماس با ما

تماس با ما

آدرس : استان آذربايجان غربي - اروميه

کيلومتر 11 جاده سرو - دانشگاه اروميه

شماره تلفنخانه : 43-32752741-044

کدپستي : 5756151818

صندوق پستي : 165

پست الکترونيکي : publicrelation@urmia.ac.ir